تبلیغ نویسی

از تکنیک ذهن خوانی تا هیپنوتیزم احساسی در تبلیغ نویسی

سلام

فکر کنم تو هم از همان دوران کودکی عاشق این بودی که بتوانی ذهن مردم را بخوانی. اگر می توانستی این کار را کنی به نظرت چقدر احساس قدرت می کردی؟

گمانم خیلی زیاد.

حالا اگر هم می توانستی ذهنش را بخوانی و هم می توانستی هیپنوتیزمش کنی چه؟ احتمالا قدرتت از سوپرمن هم بیشتر می شد چون تا جایی که من یادم می آید سوپرمن هم این قدرت را نداشت.

اما امروز می خواهم این تکنیک را به تو یاد دهم. اما می دانی چه زمانی یک شاهکار تبلیغ نویسی خلق می شود؟

زمانی که بتوانی قبل از اینکه یک کلمه از دهان مشتری ات خارج شود، ذهنش را بخوانی و به لحاظ احساسی او را هیپنوتیزم کنی، برنده تو خواهی بود.

بگذار یک داستان معروف را برایت تعریف کنم:

 

الکس استرانگ صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده .

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک ادم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند!

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!

 

داستان جالبی بود مگر نه؟

اما نکته داستان را متوجه شدی؟ خط آخر… ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!

هیچ آدمی قادر به دیدن تمام واقعیت نیست بلکه فقط برداشت خودش را از واقعیت می کند. و برداشتی که می کند را ۱۰۰% درست می پندارد.

تکنیک تبلیغ نویسی هم همین است :

تو نمی توانی ذهن مشتری ات را بخوانی ولی می توانی واقعیت را طوری بسازی که همان برداشتی را کند که تو می خواهی

 

تمام مردم شهر حاضر بودند قسم بخورند پیتر مهربان ترین مردی است که تا به حال وجود داشته.

اما از میان کل مردم شهر، پیرزنی غر غرویی بود که اعتقاد داشت پیتر آدم خوبی نیست.

بگذریم. پیتر با اینکه ساعت های زیادی در راه آهن کار می کرد اما همیشه وقت خالی برای به گردش بردن بچه های کوچک داشت.

بعضی وقت ها برای آن ها داستان میگفت و بعضی وقت ها برای آن ها بستنی می خرید.

آخه بچه ها عاشق بستنی خوردن بودند.

پیتر اگر یک روز با بچه ها بازی نمی کرد، احساس می کرد روز مزخرفی داشته است.

اما همچنان آن پیرزن بر این اعتقاد بود که پیتر آدم خوبی نیست چون از بچه ها سو استفاده جنسی می کرد و هیچکس به جز پیرزن معلول و از کار افتاده از این راز با خبر نبود…

 

با این داستان ذهنت را بازی دادم؟

تا جایی از داستان پیتر را مرد شریف و خوش اخلاقی نشان دادم که همه ی مردم شهر آن را دوست داشتند و پیرزن داستان را آدم بدجنس. اما در یک خط همه چیز تغییر کرد.

اگر می خواهی ذهن مخاطبت را به هر سمت و سویی که دوست داری ببری، همه چیز را برای او تصویر سازی کن.

تصویر سازی قدرتمندترین ابزاری است که در دست داری. سعی کنی تیترهای تبلیغی که می نویسی تا حد ممکن تصویر سازی شده باشد.

زمانی که کسی تیتر تبلیغ تو را خواند بتواند آن را ببیند، بشنود، لمس کند، عاشق شود.

من کمک می کنم تا بتوانی مشتریانی را پیدا کنی که همین الان خواهان خرید محصولت هستند و هیچ مشکلی در پرداخت هزینه آن ندارند حتی اگر دو برابر قیمت رقیبت باشد.

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *